آمار سايت

■ بازديد امروز:  2
■ بازديد اين هفته:  422
■ بازديد اين ماه:  3187
■ بازديد سال كنوني:  6432
■ كل بازديد:  31034

نشریه منشور پنجم

Manshoorpanjom6

نشریه شماره 6


جستجوی سریع

صفحه اصلی مناسبت ها سوگواری و شهادت حکایاتی از سیره ی امام رضا(ع)
حکایاتی از سیره ی امام رضا(ع) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
دوشنبه, 03 بهمن 1390 ساعت 18:23

er4


درخت بادامی که امام رضا(ع) کشت کرد

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه علیه، به نقل از محمّد بن احمد نیشابورى از قول جدّه اش خدیجه، دختر حمدان حکایت کند:

در آن هنگامى که امام رضا علیهما السلام در مسیر راه خراسان وارد شهر نیشابور گردید، به منزل ما تشریف فرما شد.

امام علیه السلام پس از آن که اندکى استراحت نمود، در گوشه اى از حیات خانه ما یک بادام کشت نمود، که رشد کرد و بزرگ شد و یک ساله به ثمر رسید؛ و هر سال ثمره بسیارى مى داد.

و چون مردم متوجّه شدند، که امام رضا علیه السلام آن درخت را با دست مبارک خود کشت نموده است، هر روز به منزل ما مى آمدند و از بادام هاى آن جهت شفا و درمان امراض خود استفاده مى کردند و هرکس هر نوع مرضى که داشت، به عنوان تبرّک از آن بادام که تناول مى کرد، عافیت و سلامتى خود را باز مى یافت.

و حتّى نابینایان شفا مى گرفتند و زن هاى آبستن - که درد زایمان برایشان سخت و غیرقابل تحمّل بود - از آن بادام استفاده مى کردند و به آسانى وضع حمل مى نمودند.

و همچنین حیوانات مختلف مى آمدند و خود را به وسیله آن درخت متبرّک مى ساختند.

پس از آن که مدّت زمانى از این جریان گذشت، درخت بادام خشک شد و جدّم، حمدان چند شاخه اى از آن درخت را قطع کرد که در نتیجه چشم هایش کور و نابینا گردید.

و فرزند او - که عَمرو نام داشت و یکى از ثروتمندان مهمّ شهر نیشابور بود - آن درخت را از ریشه قطع و نابود کرد و او نیز به جهت این کار، تمام اموال و زندگیش متلاشى شد و بیچاره گردید، که دیگر به هیچ عنوان توان امرار معاش نداشت.

و راوى در نهایت گوید: قبل از آن که درخت خشک شود، کرامات بسیارى به برکت امام رضا علیه السلام از آن ظاهر مى گردید و مردم؛ بلکه حیوانات از آن بهره مى بردند. (۱)

___________

۱-عیون اءخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۱۳۲، ح ۱، إ ثبات الهداه: ج ۳، ص ۲۵۸، ح ۳۳، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۱۳۰، ح ۱۳۵.

****

ادای قرض

مرحوم علاّمه مجلسى، شیخ صدوق و دیگر بزرگان رضوان اللّه علیهم حکایت کرده اند:

یکى از شیعیان و دوستان امام رضا علیه السلام به نام اءبومحمّد غفّارى گوید: در یک زمانى، بدهکارى من به افراد زیاد شده بود و توان پرداخت آن ها را نداشتم.

با خود گفتم: بهتر است نزد حضرت علىّ بن موسى الرّضاعلیهما السلام شرفیاب شوم، چون هیچ ملجاء و پناهى جز مولا و سرورم نمى شناسم؛ و تنها آن حضرت است که مرا ناامید نمى کند و کمک مى نماید تا قرض هاى خود را پرداخت کنم و زندگیم را سر و سامانى دهم.

پس به همین منظور، عازم منزل امام علیه السلام شدم و چون به منزل حضرت رسیدم، اجازه ورود گرفتم؛ و هنگامى که داخل شدم به حضرت سلام کرده و در حضور مبارکش نشستم.

امام علیه السلام فرمود: اى ابومحمّد! ما خواسته و حاجت تو را مى دانیم، که چه تقاضائى دارى و براى چه این جا آمده اى، عجله نکن و ناراحت مباش، ما خواسته ات را برآورده مى کنیم.

پس چون شب فرا رسید، در منزل حضرت استراحت نمود، وقتى صبح شد مقدارى طعام مناسب آوردند و صبحانه را با آن حضرت تناول کردم.

سپس امام علیه السلام فرمود: آیا حاضر هستى نزد ما بمانى، یا آن که قصد مراجعت و بازگشت به خانواده خود را دارى؟

عرضه داشتم: یاابن رسول اللّه! چنانچه لطف نموده، خواسته و نیازم را برآورده فرمائى، از محضر مبارک شما مرخّص مى شوم؛ چون خانواده ام منتظر هستند.

پس از آن، امام رضا علیه السلام دست مبارک خویش را زیر تُشکى که روى آن نشسته بود بُرد؛ و سپس مُشتى پول از زیر آن درآورد و به من عطا نمود.

وقتى آن پول ها را گرفتم، ضمن تشکّر خداحافظى نموده و از منزل بیرون آمدم؛ چون آن ها را نگاه کردم، دیدم چندین دینار سرخ و زرد مى باشد و نوشته اى ضمیمه آن ها است:

اى ابومحمّد! این پنجاه دینار را به تو هدیه دادیم که بیست و شش دینار از آن را بابت بدهى خود پرداخت کنى و بیست و چهار دینار باقى مانده اش را هزینه و مصرف زندگى خود گردانى و نیز خانواده ات را از سختى و ناراحتى نجات بدهى. (۱)

­­­__________

۱-عیون اءخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۲۱۸، ح ۲۹، بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۳۸، ح ۲۲، الثّاقب فى المناقب: ص ۴۷۵، ح ۴۰۲.

****

سیاست و زندگى شرافتمندانه

معمّربن خلاّد - که یکى از اصحاب امام علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام مى باشد - حکایت کند:

روزى در خدمت آن حضرت بودم، ضمن صحبت هائى فرمود: روزى ماءمون عبّاسى به من اظهار داشت: اى ابوالحسن! عدّه اى در اطراف و حوالى شما در حال فتنه و آشوب مى باشند، چنانچه نامه اى به دوستان خود بنویسى، که جلوى فساد و آشوب گرفته شود، مناسب و مفید خواهد بود؟

من در جواب گفتم: باید تو به عهد خود وفا نمائى و من نیز به عهد خود وفا مى نمایم، آن زمانى که ولایتعهدى را پذیرفتم مشروط بر آن بود که من هیچ گونه دخالتى در امور حکومت نداشته باشم.

این مسئولیتى را که پذیرفته ام، هیچ سودى براى من نداشته است، آن زمان که در مدینه بودم نامه و سخن من در تمام شرق و غرب، مؤ ثّر و نافذ بود؛ سوار الاغ مى شدم و در خیابان و بازار عبور مى کردم و هرکس بر من مى گذشت، مرا احترام و تکریم مى کرد، کسى از من درخواستى نمى کرد مگر آن که نیازش را برآورده مى ساختم.

ماءمون گفت: مانعى نیست؛ طبق همان شرط و عهد عمل شود. (۱)

------------------------

۱-کافى: ج ۸ ص ۱۵۱ ح ۱۳۴، بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۱۵۵، س ۲۷،

***

جواب شش سؤال و شفاى دردپا

حسین بن عمر بن یزید از جمله کسانى بود که بر امامت حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام توقّف کرده و پنج امام بعد از آن حضرت را قبول نداشت، او حکایت کند:

روزى به همراه پدرم نزد امام کاظم علیه السلام رفتیم و پدرم هفت سؤ ال مطرح کرد که حضرت شش تاى آن ها را پاسخ فرمود.

پس از گذشت مدّتى از این جریان، من با خود گفتم: همان سؤ ال ها را از فرزندش، حضرت رضا علیه السلام مى پرسم، چنانچه همانند پدرش پاسخ داد، او نیز امام و حجّت خدا مى باشد.

چون نزد ایشان آمدم و سؤ ال ها را مطرح کردم، همانند پدرش، امام کاظم علیه السلام - حتّى بدون تفاوت در یک حرف - پاسخ داد و از جواب هفتمین سؤ ال خوددارى نمود.

و هنگامى که خواستم از محضرش خداحافظى کنم، فرمود: هر یک از شیعیان و پیروان ما در این دنیا به نوعى گرفتار و دچار مشکلات هستند؛ پس اگر صبر و شکیبائى از خود نشان دهند، خداوند متعال پاداش هزار شهید به آن ها عطا مى نماید.

و من در این فکر فرو رفتم که این سخن به چه مناسبتى بیان و مطرح شد؛ و با حضرت وداع کردم.

بعد از مدّتى به درد پا مبتلا گشتم و سخت مرا آزار مى داد تا آن که به حجّ خانه خدا رفتم و امام رضا علیه السلام را ملاقات کردم و از شدّت درد و ناراحتى پا سخن گفتم و تقاضا کردم دعائى را براى شفا و بهبودى آن بخواند؛ و پاى خود را جلوى حضرت دراز کردم، فرمود: این پا، ناراحتى ندارد، آن پایت را بیاور.

وقتى پاى دیگر خود را دراز کردم، حضرت دعائى خواند و لحظاتى بعد، به طور کلّى درد و ناراحتى پایم برطرف شد.

______

۱-بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۶۷، ح ۸۸، اثبات الهداه: ج ۳، ص ۲۴۸، ح ۷.

۲-إ ثبات الهداه: ج ۳، ص ۲۵۰، ح ۱۴، بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۵۸، س ۱۵.

****

زلزله وحشتناک در خراسان

طبق آنچه مورّخین و راویان حدیث حکایت کرده اند:

ماءمورین و جاسوسان حکومتى براى ماءمون عبّاسى خبر آوردند که حضرت ابوالحسن، علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام جلساتى تشکیل مى دهد و مردم در آن مجالس شرکت کرده و شیفته بیان و علوم او گشته اند.

ماءمون دستور داد تا مجالس را به هم بزنند و مردم را متفّرق کرده و نیز حضرت را نزد وى احضار کنند.

همین که امام رضا علیه السلام نزد ماءمون حضور یافت، ماءمون نگاهى تحقیرآمیز به حضرت انداخت.

و چون حضرت چنین دید، با حالت غضب و ناراحتى از مجلس ماءمون خارج شد؛ و در حالى که زمزمه اى بر لب هاى مبارکش بود، چنین مى فرمود:

به حق جدّم، محمّد مصطفى و پدرم، علىّ مرتضى و مادرم، سیّده النّساء - صلوات اللّه علیهم - نفرین مى کنم که به حول و قوّه الهى آنجا به لرزه درآید و سگ هائى که اطراف او جمع شده اند، همه را مطرود مى سازم.

بعد از آن، امام رضا علیه السلام وارد منزل خود شد و تجدید وضوء نمود و دو رکعت نماز خواند و در قنوت، دعاى مفصّلى را تلاوت نمود و هنوز از نماز فارغ نشده بود، که زلزله هولناکى سکوت شهر را درهم ریخت و صداى گریه و شیون مردان و زنان بلند شد.

و به دنباله این حادثه، طوفان شدید و غبار غلیظى با صداهاى وحشتناکى به وجود آمد.

وقتى حضرت از نماز فارغ شد و سلام نماز را داد، به اباصلت فرمود: بالاى بام منزل برو و ببین چه خبر است؟

و سپس افزود: متوجّه آن زن بدکاره، فاحشه نیز باش که چگونه تیر بلا بر گلویش فرود آمده و او را به هلاکت رسانیده است.

این همان زن بدکاره اى است که جاسوسان و بدگویان را بر علیه من تحریک مى کرد و آن ها را هدایت مى نمود تا نزد ماءمون سخن چینى و بدگوئى مرا کنند و ماءمون را بر علیه من مى شوراند.

در پایان این حکایت آمده است: تمام آنچه را که حضرت بیان فرموده بود به واقعیّت پیوست؛ و پس از آن که ماءمون متوجّه این قضیّه شد، دستور داد تا افراد سخن چین و دروغ گو را از اطراف ماءمون و دستگاه حکومتى او البتّه در ظاهر و براى عوام فریبى کنار بروند و دیگر به آن ها توجّه و کمکى نشود. (۱)

________

۱-عیون اءخبارالرّضا علیه السلام: ج ۲، ص ۱۷۲، ح ۱، بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۸۲، ح ۲، مدینه المعاجز: ج ۷، ص ۱۴۶، ح ۲۲۴۱، إ ثبات الهداه: ج ۳ ص ۲۶۱، ح ۳۶.

****

دو معجزه و یک غیب گوئى

محمّد بن فضیل - که یکى از راویان حدیث است - حکایت کند:

مدّتى بود که به ناراحتى درد پهلو و درد پا مبتلا شد بودم، به همین جهت محضر مبارک حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام شرفیاب شدم تا شفاى خود را بگیرم؛ در آن زمان حضرت در مدینه بود و هنوز به خراسان منتقل نشده بود، هنگامى که وارد بر امام علیه السلام شدم فرمود: چرا ناراحت و افسرده اى؟

گفتم: ناراحتى درد پهلو و درد پا دارم که مرا سخت مى آزارد.

امام علیه السلام با دست مبارک خویش اشاره به پهلویم نمود و دعائى را خواند و آب دهان مبارک خود را بر محلّ درد مالید و فرمود: دیگر از این جهت، ناراحتى نخواهى داشت.

و سپس نگاهى به پایم انداخت و اظهار داشت: حضرت ابوجعفر، باقرالعلوم علیه السلام فرموده است: هر که از شیعیان ما، مبتلا به مرض و ناراحتى شود و در مقابل آن صبر و شکیبائى از خود نشان دهد، خداوند پاداش هزار شهید به او عطا مى فرماید.

محمّد بن فضیل گوید: با این سخن حضرت، فهمیدم که درد پایم باقى خواهد ماند و خوب شدنى نیست.

دوستان او مانند هیثم بن ابى مسروق گفته اند: محمّد تا آخر عمر مبتلا به پا درد بود و با همان ناراحتى از دنیا رفت. (۱)

_______

۱-بحارالا نوار: ج ۴۹، ص ۴۲، ح ۳۱، إ ثبات الهداه: ج ۳، ص ۲۷۵، ح ۷۶.

به کوشش: عبد الله صالحی

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 03 بهمن 1390 ساعت 18:29
 
 

اوقات شرعی

خبر رسانی

چنانچه تمایل دارید مراسمات مسجد جامع ومجتمع فرهنگی امام محمدباقر(ع) درمناسبت های مختلف به شماره همراه شما ارسال شود میتوانید شماره همراه خود را به سامانه پیام رسانی این مجموعه به شماره:

30001835
ارسال فرمائید.

mobile

ارتباط با ما






حدیث روز